تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد. . . - گل
همان رنگ و همان روي،

همان برگ و همان بار،

همان خنده ي خاموش ِ در او خفته بسي راز،

همان شرم و همان ناز،

همان برگ سپيد به مَثَل ژاله ژاله به مَثَل اشك نگونسار،

همان جلوه و رخسار.


نه پژمرده شود هيچ،

نه افسرده، كه افسردگي روي

خورد آب ز پژمردگي دل.

ولي در پس اين پرده دلي نيست.

گرش برگ و بري هست،

ز آب و ز گلي نيست.


هم از دور ببينش،

به منظر بنشان و به نظاره بنشينش،

ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش.

مبويش.

كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند.

مبر دست بسويش.

كه در دست تو جز كاغذ رنگين،‌ ورقي چند، نماند.


-م.اميد-

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 1:34 توسط محمد |