. . . من صدا مي زنم:
" باز كن پنجره، باز آمده ام "
من پس از رفتن ها، رفتن ها،
با چه شور و چه شتاب آمده ام
در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده ام
" داستان ها دارم،
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم، مي رفتم، تنها، تنها،
و صبوري مرا
كوه تحسين مي كرد! "
من اگر سوي تو بر مي گردم
دست من خالي نيست
كاروان هاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت
باز بر خواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم:
" آي باز كن پنجره را "
پنجره را مي بندي!
-حميد مصدق-


