شریک سقف من نیستی، بذار همسایه باشیم و
فقط یک دونه دیوار رو شریکم باش شریکم باش
شریک عمر من نیستی، بیا هم لحظه باشیم و
همین یک لحظه دیدار رو شریکم باش شریکم باش
فقط در حد یک لبخند، لبت رو قسمت کن
اگه خورشید من نیستی، بیا و شمع رو روشن کن
تمنای شرابم نیست، یک جرعه آب شریکم باش،
کنار چشمه رویا، یک لحظه خواب شریکم باش
شریک زندگیم نیستی، شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من، بیا و رو برویم باش
سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من
همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن
غزل خونم نباش، اما به حرفی ساده شادم کن،
اگه دیدی منو بشناس، نمیگم این که یادم کن!
یک عشق نا بسامان رو چه سامانی از این خوشتر؟
شکایت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر؟


