تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد. . .
همان رنگ و همان روي،

همان برگ و همان بار،

همان خنده ي خاموش ِ در او خفته بسي راز،

همان شرم و همان ناز،

همان برگ سپيد به مَثَل ژاله ژاله به مَثَل اشك نگونسار،

همان جلوه و رخسار.


نه پژمرده شود هيچ،

نه افسرده، كه افسردگي روي

خورد آب ز پژمردگي دل.

ولي در پس اين پرده دلي نيست.

گرش برگ و بري هست،

ز آب و ز گلي نيست.


هم از دور ببينش،

به منظر بنشان و به نظاره بنشينش،

ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش.

مبويش.

كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند.

مبر دست بسويش.

كه در دست تو جز كاغذ رنگين،‌ ورقي چند، نماند.


-م.اميد-

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 1:34 توسط محمد |


السلام عليك يا أباعبدالله
وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا
سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم
السلام علي الحسين
وعلى علي بن الحسين
وعلى أولاد الحسين
وعلى أصحاب الحسين

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است



+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 14:6 توسط محمد |


. . . نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.


من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.


چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. . .


-م.اميد-

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 2:29 توسط محمد |