وقتی از پنجره کوچه صدایم کردی
من سرم گرم خودم بود که با حیله عشق
آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی
سخن از همدلی و همسفری بود که باز
در پس وسوسه ای گنــــگ رهایم کردی
به جز از خویش بریدن به جز از دلتنگی
می روی مسئله ای نیست ولی حیف نبود
-عسل نیکزاد-
. . . تو چه داني كه پس هر نگه ساده من،
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست؟
يا نگاه تو، كه پر عصمت و ناز،
بر من افتد چه عذاب و ستمي ست؟
دردم اين نيست ولي،
دردم اينست كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم.
پوپكم! آهوكم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم!
مگرم سوي تو راهي باشد،
-چون فروغ نگهت-
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو؟ -چون مرده چشم سيهت- . . .
-م.اميد-
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست؟
يا نگاه تو، كه پر عصمت و ناز،
بر من افتد چه عذاب و ستمي ست؟
دردم اين نيست ولي،
دردم اينست كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم.
پوپكم! آهوكم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم!
مگرم سوي تو راهي باشد،
-چون فروغ نگهت-
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو؟ -چون مرده چشم سيهت- . . .
-م.اميد-


