با خیال تو بودن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم شب و روز
اي که طوفان در دلم انگيختي تو مرا از نو به عشق آميختي
اي دوچشمت رنگ دشت سوخته آتشي در جان من افروخته
گل که میخندد ز طوفان حوادث غافل است وارنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت
ارزش هر چيز به اندازه عمريست که به پای آن صرف کردهای.
آزرده دل آزرده کند انجمنی را در محفل خود راه مده همچو منی را
گریه در چشمان من طوفان غم دارد... ولی ...خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من
ای چرخ و فلک خرابی از کینه توست بیداد گری شیوه دیرینه توست


