کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پرسوز و پرمعنا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تو از این گونه نباید باشی
تو از این گونه که می سوزانی
و از این گونه که چشمان پر از شوق مرا
از خودت می رانی
من تو را مثل خدایان اساطیری دور
در خودم ساخته ام
و غرورم را در یک شب بارانی
زیر پاهای تو انداخته ام
من به تو باخته ام!!!...


