
پاييز را دوست دارم چون فصل غم است...
غم را دوست دارم چون حرف دل است...
دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت...
عشق را دوست دارم چون تو را با من اشنا کرد...
«غريب آشنا»
تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بيگر دست منو ، تو اون دستات
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام
-اردلان سرافراز -


