«ههيج راهي ارزش رفتن ندارد وهيج كس
ارزش دوست داشتن را وعشق نيز
سوءتفاهمي است كه با يك متاسفم تمام
مي شود.»
سلام!
من امروز این متن رو یک جایی خوندم. راستش اصلآ ازش خوشم نیومد و به هیچ وجه هم بهش اعتقاد ندارم. یعنی کاملآ باهاش مخالفم ( البته این نظر شخصی منه).![]()
و حالا اون رو به این خاطر گذاشتم تو وبلاگم چون می خواستم بدونم نظر شما دوست عزیز چیه؟ آیا با من موافقید یا مخالف . . .؟
خواهشآ نظر بدین.![]()
«مرض قند»
از كنج لبت بوسه اي چون قند گرفتم![]()
از قند لبت من مرض قند گرفتم![]()
نازنینم!
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما
یکی در سینه ام می گوید : نه !
ننویس !
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد .
آیا راست می گوید ؟
.................................
ـ مهدی سهیلی ـ
حالم از اونی که فکر کنی هم خرب تره!
« دل ِ تنگ ! »
سر خود را مزن اين گونه به سنگ ،
دل ديوانه ي تنها ! دل تنگ !
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه ي جان را ، مدران !
مكن اي خسته ، درين بغض درنگ
دل ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهان يار ترين
سينه را ساختي از عشقش ، سرشار ترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غم خوار ترين
چه دلآزار ترين شد ! چه دلآزار ترين ؟
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ،
نه همين در غمت اين گونه نشاند ؛
با تو چون دشمن ، دارد سر ِ جنگ !
دل ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي ، سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون ، رنگ
دل ديوانه ي تنها ، دل تنگ !
-فريدون مشيري-
من مطمئنم که همه عاشقا میتونن یه روزی به معشوقشون برسن. درست مثل این دو تا درخت:
«قصه دو تا درخت»
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هزارتا جک و جونور و دار و درخت دیگه هم توی این زمین بود. میون اینهمه جک و جونور و دار و درخت دو تا درخت هم بودن که یکیشون اینور کره زمین رشد کرده بود و بزرگ شده بود و یکی دیگشون اونطرف کره زمین. درختها توی جائی که بزرگ شده بودن ریشه دونده بودن و دوستها و آشناهای خودشون رو داشتن و واسه خودشون زندگی میکردن. یه روز یه دونه از همین جک و جونورا که یه مرغ مهاجر بود اومد نشست روی درخت اینور زمین و براش از درخت اونطرف زمین گفت. درخت قصه ما هم یه پیغام با مرغ مهاجر فرستاد واسه درخت اونطرف زمین. درخت اونطرف زمین هم جواب پیغام درخت اینور زمین رو با مرغ مهاجر داد. القصه پیغام دادنهای درخت اینور زمین و اونطرف زمین با هم ادامه داشت تا یه روز که اونها حس کردن بدون هم نمیتونن زندگی کنن اما غیرممکن بود که اونها بتونن کنار همم زندگی کنن آخه فرسنگها با هم فاصله داشتن( توضیح اینکه در زمان نوشته شدن این قصه هنوز از واحد فرسنگ واسه اندازهگیری فاصلهها استفاده میشده جهت تبدیل هزاران فرسنگ به کیلومتر و مایل میتونید از سایتهای اینترنتی کمک بگیرید) و علاوه بر این فاصله توی خاک ریشه داشتن. خلاصه دو تا درخت با هم حرف زدن و آخر سر درخت اینور زمین به اونطرف زمین گفت من از مرغ مهاجر میخوام ریشهامو بکنه و بیاره اونجا پای تو بکاره شاید دربیام و جوونه بزنم. درخت اونطرف زمین گفت نه اینکار رو نکن آخه بعد اینکه مرغ مهاجر ریشهاتو درآورد تو میمیری و اگه اینطرف هم سبز نشی من تو رو ندارم. اما درخت اونور زمین تصمیم خودش رو گرفته بود به مرغ مهاجر گفت ریشهاشو در بیاره و ببره پای درخت اونطرف زمین بکاره. مرغ مهاجر هم اینکار رو کرد. درخت اونطرف زمین هم سعی کرد از ریشه درخت اینور زمین محافظت کنه بهش از غذای خودش غذا بده، روی سرش سایه بندازه و مراقبش باشه تا درخت اونور زمین رشد کنه. تا اونجائی که نویسنده خبر داره درخت اونور زمین حالا شده یه نهال خیلی کوچیک اما نویسنده فکر میکنه بعد یه مدتی باز یه درخت بزرگ میشه.يه روزي عشق و ديوانگي و محبت و فضولي داشتند قايم موشک بازي مي کردند، تا نوبت به ديوانگي رسيد. ديوانگي همه را پيدا کرد اما هر چي گشت اثري از عشق نبود. فضولي متوجه شد عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده است و ديوانگي را خبر کرد. ديوانگي يک خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد. صداي فرياد عشق بلند شد. وقتي همه به سراغش رفتند ديدن چشمان عشق کور شده است.ديوانگي که خودش را مقصر مي دانست تصميم گرفت که هميشه عشق را همراهي کند.
و از آن روز به بعد وقتيکه عشق به سراغ کسي ميرفت چون کور بود بديهاي معشوقش را نمي ديدو ديوانگي هم هميشه در کنارش بود.
وقتي گريه کرديم گفتند بچه اي. . .
وقتي خنديديم گفتند جدي باش. . . ![]()
وقتي جدي شديم گفتند مغروري. . . ![]()
وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي. . . ![]()
وقتي ساکت شديم گفتند عاشقي. . .
حالا که عاشق شديم ميگن گناهه. . . !![]()
((اینم یه شعر خیلی قشنگ از «اردلان سرافراز» که «ابی» هم خوندتش)):
«من هنوز خواب می بینم»
من هنوز خواب ميبينم که دوره دوره ي وفاست
که اعتبار عشق به جاست دنيا به کام آدماست
من هنوزم خواب ميبينم
من هنوز خواب ميبينم که اين خودش غنيمت
براي ديگرون يه خواب براي من حقيقته
من هنوزم خواب ميبينم
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلي نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
هنوز تو قصه هاي من رنگ و ريا جا نداره
دروغ نميگن آدما دشمني معنا نداره
هنوز تو قصه هاي من هيچ کسي تنها نميشه
کسي به جرم عاشقي خسته و تنها نميشه
هنوز توي دنياي من هر آدمي يه آدمه
گل رو نميفروشن به هم گل مثل قلب آدمه
گل مثل قلب آدمه
سوته دلان يکي يکي تموم شدن
سوته دلي نمونده غير از خود من
کسي که عشق و غم و فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
حقيقت آدمو فرياد بزنه
دنبال کسی نگرد که بهت آدرس بده...
چون غیر از تو کسی اونجا نیست...!![]()
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.


