تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد. . .
 

. . . چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که گویم

فرود آید نگاه از نیمه راه

که دست وصل کوتاه است کوتاه.

نهیب باد تندی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم: های باران!

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران؟

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل؟

پریشان شد پریشانتر چه حاصل؟

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهره گلها می کنی پاک

غم دلهای ما را شستشو کن

برای ما سعادت آرزو کن!

 

-فریدون مشیری-

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 2:54 توسط محمد |


 

. . . من صدا مي زنم:

" باز كن پنجره، باز آمده ام "

من پس از رفتن ها، رفتن ها،

با چه شور و چه شتاب آمده ام

در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده ام

" داستان ها دارم،

از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو

از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم، مي رفتم، تنها، تنها،

و صبوري مرا

كوه تحسين مي كرد! "

من اگر سوي تو بر مي گردم

دست من خالي نيست

كاروان هاي محبت با خويش

ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت

باز بر خواهم گشت

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم:

" آي باز كن پنجره را "

پنجره را مي بندي!

 

-حميد مصدق-

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 15:17 توسط محمد |


هرچه شكفتم تو نديدي مرا

رفتي و افسوس نچيدي مرا

ماندم و پژمرده شدم ريختم

تا كه به دامان تو آويختم

دامن خود را متكان اي عزيز

اين منم اي دوست به خاكم نريز

واي مرا ساده سپردي به باد

حيف كه نشناخته بردي ز ياد

همسفر بادم از آن پس مدام

مي گذرم بي خبر از بام و شام

مي رسم اما به تو روزي دگر

پنجره را باز گذاري اگر


-ساغر شفيعي-
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 3:46 توسط محمد |



. . . آنم، من آن، كه در طلب گرم بوسه اي

خود را به آب مي زد و آتش

اينك،

چشم انتظار بوسه سردي نشسته است

و چشم بسته است،

از هر چه هاي و هوي و

                          هياهوي و

                                   هوي و هاي

                                              حتي صداي پاي. . .!


-حميد مصدق-

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 3:23 توسط محمد |



شریک سقف من نیستی، بذار همسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوار رو شریکم باش شریکم باش

شریک عمر من نیستی، بیا هم لحظه باشیم و

همین یک لحظه دیدار رو شریکم باش شریکم باش

فقط در حد یک لبخند، لبت رو قسمت کن

اگه خورشید من نیستی، بیا و شمع رو روشن کن

تمنای شرابم نیست، یک جرعه آب شریکم باش،

کنار چشمه رویا، یک لحظه خواب شریکم باش

شریک زندگیم نیستی، شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من، بیا و رو برویم باش

سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن

غزل خونم نباش، اما به حرفی ساده شادم کن،

اگه دیدی منو بشناس، نمیگم این که یادم کن!

یک عشق نا بسامان رو چه سامانی از این خوشتر؟

شکایت نامه دل رو چه پایانی از این خوشتر؟


+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت 1:29 توسط محمد |


روزهايي كه بي تو مي گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه هاش

آرزو باز مي كشد فرياد:

در كنار تو مي گذشت، اي كاش!


-فريدون مشيري-

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/10ساعت 2:33 توسط محمد |



بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك

شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك

آسمانِ آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست


نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب


اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار


گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ


-فريدون مشيري-

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 2:46 توسط محمد |


همان رنگ و همان روي،

همان برگ و همان بار،

همان خنده ي خاموش ِ در او خفته بسي راز،

همان شرم و همان ناز،

همان برگ سپيد به مَثَل ژاله ژاله به مَثَل اشك نگونسار،

همان جلوه و رخسار.


نه پژمرده شود هيچ،

نه افسرده، كه افسردگي روي

خورد آب ز پژمردگي دل.

ولي در پس اين پرده دلي نيست.

گرش برگ و بري هست،

ز آب و ز گلي نيست.


هم از دور ببينش،

به منظر بنشان و به نظاره بنشينش،

ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت، هيچ مگويش.

مبويش.

كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند.

مبر دست بسويش.

كه در دست تو جز كاغذ رنگين،‌ ورقي چند، نماند.


-م.اميد-

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 1:34 توسط محمد |


السلام عليك يا أباعبدالله
وعلي الارواح التي حلت بفنائك عليكم مني جميعا
سلام الله أبدا مابقيت وبقي الليل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد مني لزيارتكم
السلام علي الحسين
وعلى علي بن الحسين
وعلى أولاد الحسين
وعلى أصحاب الحسين

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است



+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17ساعت 14:6 توسط محمد |


. . . نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد.

تگرگي نيست، مرگي نيست.

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.


من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.


چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است. . .


-م.اميد-

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 2:29 توسط محمد |


تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

من چه دارم كه تو را در خور؟   -هيج

من چه دارم كه سزاوار تو؟   -هيچ

تو همه هستي من، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري؟    -همه چيز

تو چه كم داري؟    -هيچ

-حميد مصدق-

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت 11:55 توسط محمد |


چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آزرده

تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت!
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 2:22 توسط محمد |


وقتی از پنجره کوچه صدایم کردی

کفشـــــــی ازدر به دری نیز به پایــــــم کردی

من سرم گرم خودم بود که با حیله عشق

آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی

سخن از همدلی و همسفری بود که باز

در پس وسوسه ای گنــــگ رهایم کردی

به جز از خویش بریدن به جز از دلتنگی 

بگو ای عشق بگـــــــو تا چه برایم کردی

می روی مسئله ای نیست ولی حیف نبود

پشت این کوچه بن بست رهایم کردی

-عسل نیکزاد-

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 23:56 توسط محمد |


. . . تو چه داني كه پس هر نگه ساده من،
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست؟
يا نگاه تو، كه پر عصمت و ناز،
بر من افتد چه عذاب و ستمي ست؟

دردم اين نيست ولي،
دردم اينست كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم.
پوپكم! آهوكم!
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم!

مگرم سوي تو راهي باشد،
-چون فروغ نگهت-
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو؟ -چون مرده چشم سيهت- . . .

-م.اميد-
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 16:39 توسط محمد |


_گنجشك به خدا گفت:
لانه ي كوچكي داشتم
آرامگاه خستگيم،
سرپناه بي كسيم، 
طوفان تو آن را از من گرفت.
كجاي دنياي تو را گرفته بود؟

_خدا گفت:
ماري در لانه ات بود،
تو خواب بودي،
باد را گفتم لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمين مار پر گشودي!
چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه ي محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي. . .!

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 18:6 توسط محمد |


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقليم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 4:12 توسط محمد |



درون آينه ها در پي چه مي گردي؟

بيا ز سنگ بپرسيم

كه از حكايت فرجام ما چه مي داند؟

بيا ز سنگ بپرسيم

 زان كه غير از سنگ

كسي حكايت فرجام را نمي داند

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است

نگاه كن،

نگاه ها همه سنگ است و دلها همه سنگ

چه سنگ باراني!

گيرم گريختي همه عمر

كجا پناه بري؟

خانه ي خدا، سنگ است!

بيا ز سنگ بپرسيم

نه بي گمان، همه در زير سنگ مي پوسيم

و نامي از ما بر روي سنگ مي ماند!

درون آينه ها در پي چه مي گردي؟


_فريدون مشيري_

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 18:54 توسط محمد |


...كودكان احساس!

جاي بازي اين‌جاست

زندگي خالي نيست

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست

آري!

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد

در دلم چيزي هست

مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي‌تابم، كه دلم مي‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه

دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند. . .!

                                                                سهراب سپهري                

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 15:57 توسط محمد |